عاشق بچه ها بود، اما بچه نمی خواست !

نمی دانم چه حکمتی ست ، اما داستان بعضی از مراجعینم عجیب در ذهنم میماند!… مانند مراجع دیشب… زن و شوهر جوان، تحصیل کرده، شیک پوش و جذابی که به مطبم امده بودند… انکار نمی کنم ! هنگامی که زن و شوهری با هم به مشاوره می آیند، اشتیاق بیشتری برای مشاوره دادن به آن […]

دختر وفادار و دوست پسر بی وفا !

به مطبم که امد، کاملا مشخص بود در حال تجربه ی اضطرابی غیر طبیعی است… سعی می کنم با رابطه ای صمیمی کمی او را آرام تر کنم… با کلامی صمیمی از او سوال می پرسم : در خدمتتانم، امیدوارم بتوانم به شما کمک کنم و نتیجه ای خوب از صحبت هایمان بگیریم… در پاسخ […]

زنی که از شوهرش کتک می خورد

در مطبم نشسته بودم و عصبانی از مراجعی که بدون اینکه زمانش را کنسل کند، نیامده… که منشی ام  در می زند و به داخل اتاقم می آید و می گوید، خانمی آمده و اصرار می کند که برای همین الان زمان می خواهد… به منشی ام می گویم، بله با کمال میل…حتما می بینمش… […]

پسر جوانی که پدرش فوت شده بود

در مطب نشسته ام و منتظر مراجع بعدی ام هستم، پسری حدود ۳۰ ساله، قد بلند، با ظاهری ورزشکاری روبرویم می نشیند، با خودم می گویم مسئله اش چه می تواند باشد ؟ شروع می کنم به حال و احوال ، سعی می کنم کمی با او ارتباط صمیمانه تری برقرار کنم، که راحت تر […]