زنی که از شوهرش کتک می خورد

در مطبم نشسته بودم و عصبانی از مراجعی که بدون اینکه زمانش را کنسل کند، نیامده…

که منشی ام  در می زند و به داخل اتاقم می آید و می گوید، خانمی آمده و اصرار می کند که برای همین الان زمان می خواهد…

به منشی ام می گویم، بله با کمال میل…حتما می بینمش…

خوشحالم که شوقم و شغل ام یکی است و عاشق شغل ام هستم…

خانمی حدود چهل و پنج ساله، قدی متوسط، ظاهری زیبا، آرایش کرده با لباسی مرتب و نو می آید…

روبرویم می نشیند و من در دلم می گوید، مشکل اش چه می تواند باشد ؟!

با او سلام و احوال پرسی گرمی می کنم،می گویم “خوشحالم که در خدمتتانم، امیدوارم بتوانم کمک مفیدی برایتان انجام دهم”

.

.

.

فورا می زند زیر گریه !…

همسرم….

برایش همه کار می کنم…

همه جوره بهش احترام می گذارم…

از گل کمتر بهش نمی گویم…

همه جوره کنارشم…

چون دوست نداشت کار کنم، بخاطرش از کارم اومدم بیرون…

چون دوست نداشت با خانوادم ارتباط داشته باشم، با خانواده ام قطع ارتباط کردم…

گفت دوستات خوب نیستن، با اونها هم قطع رابطه کردم…

اما هر چه گذشت من بیشتر می شود، قلدری و رفتار وحشیانه او بیشتر می شود…

کتکم می زند، یکبار چنان زد توی گوشم….(دوباره می زند زیر گریه…)

.

.

.

بیشتر که برسی می کنم، متوجه میشوم که این خانم، در رابطه اش خیلی فداکار است…

فداکاری خوب است، اما نه به قیمت فدا شدن خودت…

متاسفانه عزت نفس پائینی هم دارد…

در نقش قربانی قرار گرفته…

از او سوال می کنم :

زیاد این حس را داری که دیگران ازت سوء استفاده می کنند ؟…

می گوید اره آقای دکتر، خدا می داند هر چه بیشتر محبت می کنم، کم لطفی بیشتری می بینم!….

مطمئن می شوم، یک قسمت از مسئله اش بر میگردد به خودش…

یک ظلم پذیر خوب، قطعا یک فرعون می سازد…

.

.

.

اما چگونه به او بگویم ؟

چگونه بگویم که به زخم هایت احترام می گذارم، اما کمی هم خودت مقصری!…

از اینجای مشاوره ها معمولا می ترسم…

چون شخصی که یک عمر در جایگاه قربانی بودن قرار گرفته و خودش را بی گناه و دیگران را گناهکار دیده، امروز شنیدن این جمله برایش ساده نخواهد بود…

.

.

.

……

مطالب مرتبط

عاشق بچه ها بود، اما بچه نمی خواست !

نمی دانم چه حکمتی ست ، اما داستان بعضی از مراجعینم عجیب در ذهنم میماند!… مانند مراجع دیشب… زن و شوهر جوان، تحصیل کرده، شیک پوش و جذابی که به مطبم امده بودند… انکار نمی کنم ! هنگامی که زن و شوهری با هم به مشاوره می آیند، اشتیاق بیشتری برای مشاوره دادن به آن […]

دختر وفادار و دوست پسر بی وفا !

به مطبم که امد، کاملا مشخص بود در حال تجربه ی اضطرابی غیر طبیعی است… سعی می کنم با رابطه ای صمیمی کمی او را آرام تر کنم… با کلامی صمیمی از او سوال می پرسم : در خدمتتانم، امیدوارم بتوانم به شما کمک کنم و نتیجه ای خوب از صحبت هایمان بگیریم… در پاسخ […]

پسر جوانی که پدرش فوت شده بود

در مطب نشسته ام و منتظر مراجع بعدی ام هستم، پسری حدود ۳۰ ساله، قد بلند، با ظاهری ورزشکاری روبرویم می نشیند، با خودم می گویم مسئله اش چه می تواند باشد ؟ شروع می کنم به حال و احوال ، سعی می کنم کمی با او ارتباط صمیمانه تری برقرار کنم، که راحت تر […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *